بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها
گفت سحر اسمم رو ننویس،من هم نمیگم از هویتش فقط میگم این فاطمه هم عطر یاس میدهد....
قصدم این بود که نشون بدم الان شهید در بهشته. در آسمانه. تصوری هم که ما از بهشت و آسمان داریم نمیتونه غمگین باشه. و این حالت محو بودنش به خاطره اینه که ما زمینی هستیم و نمیتونیم جای دقیق شهید رو بدونیم.
بعد از تغیر قالب هر بار که به این تصویر نگاه میکنم یاد این کلام همسر شهید میفتم :
میدانم ،خانه ی تو همین جاست، جایی میان ابرها
بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها
آسمان ،پرواز،پرنده،پریدن.......
وجه مشترک بین همه اینها عدم وابستگی به زمینه!یعنی بیشتر از اینکه به فکر موندن رو زمین باشن به فکر جدا شدن از زمین اند...یه جور استقلال یا شایدم درک درست و واقعی از زمین ،اینکه زمین تنها میتونه یه سکوی پرتاب باشه ،یه پله برای اینکه ازش استفاده کنی برای بالاتر رفتن...به اوج نزدیکتر شدن....یه پرنده باید با تمام وجودش درک کنه که زمین جایی برای موندن نیست......
اما...این حقیقتیه که نمیشه و نباید انکارش کنی،هر پرنده ای نمیتونه پرواز کنه!
همه چی به این بستگی داره که برای اولین بار میل به اوج گرفتن درش اونقدر زیاد باشه که بتونه به ترس تجربه ی ناشناخته ها غلبه کنه و دل بکنه....با شجاعت از زمین دل بکنه و به افتادن فکر نکنه ...ایمان داشته باشه به قدرتی که احاطش کرده .....
این رو هم نمیشه انکار کرد که هیچ اجباری وجود نداره ،میتونی قانع باشی،به زمین...به داشته هات ...هیچ مشکلی هم پیش نمیاد،یا مثل شتر مرغ سریعترین میشی و در مسیر زندگی همه، حتی خودت رو جا میزاری، یا مثل طاووس که ناز و زیبایی فروختن و اعتبار و احترام خریدن شاید هم خروس،موذن صبح صادق!ولی همین موذن هم یه حسرت همیشگی داره ،حسرت اینکه تا آخر عمرش تا لحظه ای که نتونه از زمین بکنه تنها میتونه لحظه ی فجر رو احساس کنه و ازش خبر بده نه اینکه ببیندش........
برای دیدن فجر باید از زمین فاصله بگیری.....
واگر شجاعت پرنده اونقدر زیاد بود که بتونه از زمین بکنه باز هم راه درازی در پیش داره.....
همه ی پرنده ها عقاب نمیشن
از عقاب تا سیمرغ فاصله هست
و برای داشتن شهبالهای آتشین ققنوس باید از تمام وجودت بگذری....از تمام وجودت
به هر اندازه که با وحدت آسمان یکی شوی پرنده خوبی خواهی شد و مقدمه ی وحدت با آسمان دل کندن از زمین است،تا بتوانی در آسمان اوج بگیری و با تمام وجودت احساس کنی که الهی و ربی من لی غیرک
حالا رکورد دارپروازهای جنگی شدن کار سختی نخواهد بود
بدون سیستم ناوبری هم میشود پرید
kiss touch با باک سوراخ و بال آتش گرفته شدنیست
حالا...حالا تا تو قلب بغداد پرواز میکنی و برایت مهم نیست که تا چند لحظه ی دیگر...دارم از چه حرف میزنم،تو که به این چیزها فکر نمیکنی ققنوس تو مدتهاست که از دنیا خالی شده ای از همان روزی که گفتی آرزوی اسارتم ر ا به دل صدام میگذارم ،از همان روزی که گفتی اگر بمبهایم تمام شود خودم مثل صاعقه بر سر صدام فرود میایم ،ازهمان روزی که .....روزی که کابین عقبت را اجکت کردی و خودت ماندی مدتها بود که از دنیا کنده بودی....
مردان خدا آنهایی هستند که بی هیچ رنجی از زمین و ماندن دل کندند با اینکه میدانستند چشمانی منتظر تا ابددر جستجویشان آسمان را خواهند کاوید....
فقط گاهی به زمین زیر پایت که منم نگاه کن و....
صلی الله علیم یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها
سال ۸۸ ،اسفند ۸۸ همچین روزی ...میخواستم برای اولین بار بروم جنوب....مهر همان سال خداوند با آشنایی با شهید عباس دوران دریچه ی دیگری را به رویم باز کرد...نمیتوانم حس آن روز هایم را وصف کنم ...این را آنسال نوشتم ...یک روز قبل از رفتن....
با اجازه ی خدا
برای معلم پروازم عباس دوران
سلام
دل تو دلم نیست .یعنی من واقعا فردا میرم......دلم میخواد زودترفردابرسه ............فردا و رفتن و .........
عجیب نیست که جایی رو اصلا ندیده باشی و اینقدر برای دیدنش بیتاب و بیقرار...... که اینقدر دوستش داشته باشی ......دارم برای رسیدن لحظه شماری میکنم .............برای رسیدن دیدن لمس کردن ....برای اینکه خاک های نرم شلمچه رو تو دستهام بگیرم با پاهام گرمای رمل های فکه رو حس کنم....
.واز همه بیقرارتر آسمان فتح المبینم ..................همان آسمانی که روزی حضور تو را حس کردققنوس...خلبان..علمدار آسمانی ،عباس آسمانی .......خوشا به حال آسمان فتح المبین که بیشتر از من تورا حس کرد ..........خوش به حالش......
چه سریست در این خاک....... چه سریست که مرا نیامده مجنون کرده .................ای خاک های مقدس ای لاله گون ترین هاخواهم آمد با کوله باری که به شماخواهم سپرد و سوغاتی که به شهرم خواهم برد...................... کوله باری از گناه و سوغاتی ازعشق

و امروز ...الان سال ۹۰ است...و دوباره فردا عازم جنوبم...و دلم برای آسمان فلح المبین ...غروب شلمچه ...خاکش که قدمگاه مادر بوده و هست ....اروند و فکه ...طلائیه و چزابه ...شرهانی که هنوز ندیده امش....قلبم دارد از توی سینه میزند بیرون.....
واینبار هم....
دعا کنید که ....
ومن الله توفیق
بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یافاطمه الزهرا سلام الله علیها
حسین...
آرام و شمرده بگو حسین...
با هر نفس بگو حسین...
در هر قدم بگو حسین...
حسین..حسین ...حسین...
حسین استادست و کربلا دانشگاهش،،حسین فقط مال محرم و صفر نیست ،مال ظهر عاشورا نیست،او تا ابد دانشجو میپذیرد،زمان و مکان ندارد،محدود نیست چرا که حسین اصل است...خودش ،آرمانش،هدفش،
دانشگاهش دانشجو میپذرد به شرط آزادگی..
هیات من الذله...
اگر دین ندارید آزاده باشید...
حر، مادرت چه نام نیکویی برایت انتخاب کرد....
و چه خوب شاگردی بودی برای دانشگاه کربلا عباس....عباس...عباس در زمان تکرار میشود ،
نام ها آدمها را انتخاب میکنند....
دوران...بابایی....
عباس دوران ...عباس بابایی...
شهید عباس دوران ..شهید عباس بابایی....
برای اقتدا به آزادگی شما و به حرمت خون رنگینتان نمیگذاریم این انقلاب به دست نا اهلان بیفتد....
نمیگذاریم....
بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها
از سحر
به علمداران آسمانی شهید عباس دوران ، شهید عباس بابایی
سلام
گیر کردم!
در آرزوهای شاد پسرکی با پدرش ،خرگوشهای که قرار بود وقتی برگشت برایشان لانه درست کنندگیر کردم!
در نگاه زنی که حتی از پشت پوشیه میشد خیس بودنش را تشخیص داد،در چکن پیشانی پدری برای پسرش......گیر کردم.......درست مثل همین نقطه های پشت سر هم که عین رگبار مسلسلند!!
مثل رگبار همان مسلسلی که خلبان فانتوم شکاری ایران در مقابل دید خلبان پرواز دوبی ـ بیشکک با فاصله ی چند اینچی از کابینش دو دقیقه ممتد شلیک کرد که برق سه فاز از کله اش بپرد و شیر فهم شود که اگر از کل هواپیماهای ناو هواپیما بر آمریکا هم درخواست کمک کند هیچ کدامشان جرات ورود به آسمان ایران را نمیکنند که میدانند آسمان آینجا را عقابانی ست که وابستگیشان به زمین تنها به اندازه یک take off و kiss touch۲ است.
که تا دور نززند و در فرودگاه بندر عباس landing۳ نکند نمیگذارند حتی نک بالش از آسمان ایران خارج شود که آهای دنیا دشمنان ایران اگر موش شوند توی سوراخ های زمین ،ماهی دریا و حتی پرند ه ی هوا باز توی مشت اند
FINISH
پایان
تمام شد....ریگی تمام شد...چشمهای خیس و نگاههای منتظر ریگی تمام شد!
این پایان مرد که نه نامردیست که خیال میکردش حالا که پشتش به تنه ی از درون پوسیده آمریکا گرمست هیچ طوفانی نمیتواند از جا تکانش دهد........بیچاره خبر نداشت مردان ما پشتشان به خدایی گرم است که بقوتک التی قهرت بها کلشئ و بجبروتک التی قلبت بها کل شی...
حالا یک سوال شما چند بار دستتان را روی مسلسل پرنده ی خود گذاشتید و رگبار زدید !؟تعدادش یادتان هست!؟یک عالمه بچه سایه ی بابا روی سرشان ماند و چشمهایشان خشک نشد به خیسی نگاه مادر از رگبار مسلسل شما و حالا یکسال است که نگاه یک عالمه کودک شاد است و چشم یک عالمه مادر خیس از اشک که خون عزیزشان ناحق نشد از رگبار مسلسل مردانی از تبار شما
حالا دیدید،دیدید ما حق داریم خراب مرام شما آسمانیها باشیم وقتی قرین اشک و لبخند این ملتید
سلام مارا به مادر برسانید
سحر هاتف
......................................................................................................
پ۱-یکسال پیش در چنین روزی در طی عملیات مشترکی بین نیروی هوایی ارتش و وزارت اطلاعات ریگی در حالی که قصد داشت با پرواز دوبی ـ بیشکک به قرقیزستان سفر کرده و در پایگاه نظامی آمریکا در قرقیزستان با طرف آمریکایی خود دیدار کند دستگیر شد.
پ۲-بوسیدن آرام ،خلبانان متبحر آنچنان فرود میایند که صدای برخورد چرخ های هواپیما با باند مثل صدای بوسیدن آرام است .
پ۳-فرود آمدن-نشستن
بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها

چند وقتی بود دستم به قلم نمیرفت،یعنی هر کاری میکردم که بنویسم نمیشد...بارها اومدم حتی چند خطی هم نوشتم ولی .... بعضی چیزها نوشتنی نیست یه جورایی دلیه ....
این تصمیم سر جاش بود تا روزی که قضیه تدفین شهدای گمنام توی دانشگاهمون جدی شد،سولای بعضی از بچه ها از تیم اجرایی کار توجهم جلب کرد؛
این همه مشکل صنفی و دانشجویی این چه گیری که دادین؟ اینجا محیط آکادمیک علمی نه قبرستون!؟ میخواین مرده پرستی راه بندازین!! روحیه ی داغون ما همین چند تا قبر رو کم داره که به دکور دانشگاهمون اضافه بشه؟!
از اون روز یه فکری مدام قلقلکم میداد،اینکه بنویسم ،از شما، از اتفاقی که برام افتاد ،از تجربه های عینی خودم،ازاینکه ما به شما ها احتیاج داریم حتی اگه تنها راه ارتباطمون بشه یه عکس رو دیوار اتاقمون،از.....خلاصه از خیلی چیزها ...
بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیه
این فرمان بنده خدا علی امیرمومنان،به مالک اشترپسرحارث است در عهدی که با او دارد هنگامی که اورا به فرمانداری مصر برگزید تا خراج آن دیار را جمع آورد،با دشمنان نبرد کند،کار مردم را اصلاح وشهرهای مصر را آباد کند.
اینها فراز اول از نامه ی بلند امیرمومنان علی علیه السلام به مالک اشتر نخعی ست ،نامه ای که ازگذشته تا به امروز بهترین مرجع برای اصول حکومتی و مدیریتی است.بهترین ،برای تمام کسانی که داعیه مدیریت دارند.
بحث بر سر یکی از همین مصداقهای مدیریتی ست.دانشگاه تربیت معلم تهران وکمی دقیقتر خوابگاه خواهران.
وقتی دیشب برای چندمین بار یکی از مسولین جهت شنیدن درد و دلهای ساکنین این کاخ های کوخ سیرت نزول اجلال کرده بود نمیدانستم باید از چه حرف بزنم اصلا کلمه ها را گم کرده بودم نه به خاطر اینکه هول شده باشم نه،رمقی برایم نمانده بود اصلا دل ضعفه گرفته بودم از بس که حرفها بوی نا و نم میداد، بوی تکراروتکرار و تکرار،بعد 4سال میتوانستم حرفها را پیش پیش حدس بزنم از سوالهای دخترکان نگران خوابگاه تا جوابهای......واز حق نگذریم اگرهنوز مسابقه ی ذهن برتر بود،نمره ی الف میگرفتم در حدس زدن جوابها..... _مبادا مردم را وعده ای داده ،سپس خلف وعده نمایی منت نهادن ،پاداش نیکو کاری را از بین میبرد و کار ی را بزرگ شمردن ،نور حق را خاموش گرداند و خلاف وعده عمل کردن ،خشم خدا و مردم را بر میانگیزاند که خدا ی بزرگ فرمود دشمنی بزرگ نزد خدا آنست که بگویید وعمل نکنید- دست خودم نیست مدام ذهنم سر میخورد سمت عهد نامه ی مالک چقدر سلیس حرف میزند علی ،سلیس و همه فهم!!!
جناب دکتر شمائی به همراه یکی از اطرافیان که هر چه سعی به شناختن این بزرگوار کردیم سر در نیاوردیم از بس که دائم المکالمه بودند در جهت رفع مشکلات صنف دانشجو،دقایقی بعد از اذان باهمراهی مسولین سرپرستی که بندگان خدا هر روز به ناپدید شدن نزدیکتر میشوند از بس که کار ریخته سرشان ،وارد خوابگاه شدند ومسلما دانشجویان همیشه دردمند هم سفره ی دل باز کردند ،از شوفاژهایی که عین چراغهای چشمک زن روشن و خاموش میشوند ،از کمدهای عهد حجر ،از روند رو به رشد سوسکهای خوابگاه ،از ایجاد آبشارهای طبیعی از سقف در سرویس ها،ازمزه ی عجیب و غریب آب،از امت همیشه در صحنه ی تاسیسات.....همه ی حرفها تکرار میشد سه سالست که تکرار میشود از حق نگذریم کمکی هم هر سال تغییر میکند-جزاکم الله خیرا انشاالله-همه حرفها برایم کهنه بود ،همان بوی نا و نم که پیشتر گفتم....خسته بودم خسته ی یک روز کلاس ممتد و کارعملی داشتم سر میخوردم طرف اتاقم که .....
تو بشین جای من اصلا فکر کن در مقام قضاوتی ،تو میتوانی قبول کنی که جهت تعمیرات اساسی بلوکها که در تابستان به علت عدم تامین بودجه انجام نشده از آفتاب نزده ی صبح تا خود خود شب برادرانی که همشان نه، 60درصدشان همسن من و شما هستند با سر وضعی که هر طور تفسیرش کنی عمرا با بیل زدن یک جا جمع نمیشود از بس که شیک و پیک و اتو کشیده اند وصد البته با سرهایی که به مثابه ی دیش ماهواره دور 360 میزنند پیک نیک بگیرند توی محوطه ی مثلا امن زندگیت !!!!!!!!!!!!!
دوباره ذهنم سر میخورد سمت عهد نامه ی مالک-کارگزاران دولتی را از میان مردم با تجربه و با حیا از میان خاندانهای پاکیزه و با تقوا که در مسلمانی سابقه درخشانی دارند انتخاب کن،زیرا اخلاق آنان گرامی تر و آبرویشان محفوظ تر و طمع و روزیشان کمتر وآینده نگری آنان بیشتر است-
قرار شد همه ی درخواستها مکتوب شود وبرود دست متصدی سرپرستی خوابگاه و بعد در روند بروکراتیک اداری برسد به دست معاونت دانشجویی و.....
با تمام وجودم دعا میکنم که مدیر جدیدمان علوی باشد انشاالله
ومن الله توفیق
صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها
نمیدونم باید چی بگم یا چه جوری بگم...آخه مگه میشه چیزی گفت....فقط بزار چشمام رو ببندم و تصور کنم که الان دار و رحمه ی شیراز کنار مزارتم و بعد......تولدت مبارک ققنوس
۲۰ مهرماه ۱۳۲۹
تولدت مبارک ققنوس آسمان ایران سرلشگر خلبان شهید عباس دوران
بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها
صبح ۳۱ تیرماه ،۱۳۶۱ خلبان شهید، عباس دوران، که در تعداد پرواز جنگى در نیروى هوایى رکورد داشت و عراق، براى سرش جایزه تعیین کرده بود، پس از بمباران پالایشگاه بغداد، هواپیما را که آتش گرفته بود به هتل محل برگزارى اجلاس سران غیرمتعهدها مى کوبد و بدین ترتیب با شهادت خود کارى کرد که اجلاس سران غیرمتعهدها به علت فقدان امنیت در بغداد برگزار نشد. دیگر خلبان این هواپیما، منصور کاظمیان، به دست نیروهاى عراقى اسیر شد. دوران در نامه هاى این ماموریت، مقابل اسم پدافندهاى مختلفى که عراق از کشورهاى اروپایى خریده بود، نوشته است: نود درصد احتمال برگشت نیست...
منصور کاظمیان:به من گفته بود تحت هیچ شرایطی اجکتش نکنم گفته بود اگر هواپیما آتش گرفت خودت بپر بیرون و جانت را نجات بده؛وقتی دیدم هواپیما آتش گرفته به او گفتم همه چیز در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد؛میخواستم هر دو نفرمان را با هم اجکت کنم ولی......خودم اجکت شدم....من دکمه اجکت را نزدم ....یا خود به خود فعال شد یا .....دوران فقط من را اجکت کرد
فرازی از یکی از نامه ی شهید به همسرش:مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم كه ناراحت بشی بالاخره جنگ است و وضعیت مملكت غیر عادی. نمی شود توقع داشت چون یك سال است ازدواج كردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و كشور را رها كرد و آمد نشست توی خانه . از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی كردیم و خوش بخت بودیم به قول بعضی از بچه های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است اگر ما جلوی این پست فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاكمان می آید . بگذریم
مهناز دلیر روی فرد (همسر شهید):صبح که از خواب بلند شد تازه توانسته بودم امیر را بخوابانم و خوابم میامد؛خواب بیدار از او پرسیدم ؛برای نهار برمیگردی..........
..........................................................................................
تمام اینها راجب توست امیر خلبان؛حالا سوال ی دارم از تو.....
وقتی داشتی هواپیمای آتش گرفته ات را به ساختمان هتل میکوبیدی صدای خنده های امیرکوچولوی هشت ماهه ات در گوشت نپیچید ؛نگاه همیشه نگران مهناز همسرت را ندیدی.....تورا به خدا تو از کدام باده این چنین مست بودی که.......
ققنوس آسمان ایران امیرخلبان شهید عباس دوران
صبحگاه ۳۱ تیرماه سال ۶۱حالا دقیقا ۲۹سال میگزرد............
.......................................................................................................
پ۱-مدتهاست دارم مینویسم ؛به قول خودم مشق میکنم ....دفتر مشقم پر شدهِ انگار؛این شاید یعنی باید به کلاسی بالاتر بروم پس قلمم را از این به بعد جور دیگری به دست میگیرم....
بسم الله الرحمن الرحيم
صلي الله عليك يا فاطمه الزهرا سلام الله عليها
خدايا سلام ...
اين منم ممتحن امتحان تو ممتحني كه همه اميدش به رحمت استاده ؛نه داشنه هاي خودش.......
كه نبوده سر كلاس درست ؛ نه خودش و نه حواسش.......
آخه جزوه نداشته ....يعني كتاب راهنما رو گرفته بود اما.....سر تاقچه خاك ميخورد يا شايد هم توي قفسه ي كتابها......
ميدونم ....
ميدونم.......
همچين شاگردي رو بايد انداخت ولي.........
بغلم كن كه انداختن رسم تو نيست...........
اي دستگير ترين استاذ عالم
خدا.......
شاگرد كاهل و بازيگوشت؛سحر